خداوندا منو ببر به آسمون
خسته شدم از اين زمون آخه ديگه نا ندارم كه بگم چشمامو بخون منو ببر به زير خاك اونجا كه مورچه ها به راك مي خونن از يه عشق پاك مائيم كه رو سياه شديم فكر كرديم آدمي شديم نمي دونيم كه تو گليم فردارو در به در شديم منو ببر به اونجا كه همه ي آدما خوبن منو ببربه دنيايي كه عاشقان نميكوبن منو ببين كه مردنم توي اين شهر بي روحه توي شهري كه ماهارو له مي كنن غريبونه ![]()
![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 2:55 توسط برادر زاده سهراب
|

من غروب بود دلم یه خورده گرفته بود رفتم تو حیاط بعدش یهو حس شعر اومد برام قناری با پرو بالی شکسته می خونه از غم و غصه دل کوچیک قناری تنگ شده واسه یه یاری یاری که سر می داد آواز تو آسمون می کرد پرواز حالا قناری با دلی گرفته نشسته روی یه شاخه شده درمونده و خسته های و های می کنه گریه می گه برگرد یار و همدم تنها توایی همدم واسه دردم میشم مجنون بشو لیلا تا دیگه نباشم تنها این دله خسته و کوفته بد جوری هواتو کرده بیا برگرد نده رنجم بیا آواز بخون هردم شعر چطور بود ؟به من میگن دی جی سپهری اینم عکس عمو سهراب که خیلی دوستش دارم
اگه خوندین نظر یادتون نره
دست قلمم رو عموم رفته
هیس
بینه خودمون بمونه ها
(برادر زاده ی سهرابم
)دسته گل و می بینیم که به خودش میده![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 9:0 توسط برادر زاده سهراب
|

سلام چند ماه پیش یه کتاب خوندم به نام پنج زبان عشق کتاب جالبی بود بعدش یه داستان نوشتم گفتم شاید به دردتون بخوره آن روز همه ي خانواده گرد هم بودند و از دوران قديم و خاطرات گذشته تعريف مي كردند كه ناگهان صداي ترمز هواس همه رو به خود جلب كرد. من در حالي كه قدم مي زدم با شنيدن صداي وحشتناك ترمز برگشتم كه يهو بچه ي 4ساله رو ديدم كه خشك گريه شده بود به طرف اون بچه رفتم و اونو در آغوش گرفتم.راننده ماشين به حالت خشونت گفت:خوب بيشتر حواستون به بچه باشه هرچند كه ماشين من بيمه است و خيالي نيست.من خيلي عصبي شدم برگشتم گفتم:متاسفم آقا.به بچه گفتم:دختر جون مامانت كجاست؟او در حالي كه گريه مي كرد به يه خانومي اشاره كرد وقتي كه رسيدم گفتم:ميبخشيد اين دختر شماست؟خانوم رو به من كرد و گفت:نه نيست يعني قبلا بوده حالا ديگه نيست.گفتم متوجه نمي شم.شما به جاي اينكه دخترتو تو بغل بگيري و آروم كني ....!..واقعا از شما انتظار نداشتم.به دختر بچه گفتم:اينقدر گريه نكن به خاله بگو اسمت چيه؟اون در ميون گريه هاش گفت:ريحانه .به به چه اسم خشكلي. ميشه ديگه گريه نكني عزيزم؟ريحانه در حالي كه گريه مي كرد گفت:مامانم منو دوست نداره منم لپشو بوسيدم و گفتم مامانت تو روخيلي دوست داره خلاصه با يه مصيبتي ريحانه رو قانع كردم.به مامان ريحانه گفتم كه بيشتر به دخترتون توجه كنيد.مامانه برگشت گفت:به شما هيچ ربطي نداره منم لبخند تمسخر آميزي به او زدم و گفتم:چشم قربان.خوب حالا كه اينطوره من ريحانه رو با خودم مي برم بچه تو اين سن نداريم يه نوع تنوع ميشه.مامانه خنديد و گفت: چقدر با نمكي ميتونم چند لحظه وقتتون و بگيرم؟گفتم بفرماييد من در بست در خدمتتونم. اول خودشو برام معرفي كرد اومد كه خاطراتشو تعريف كنه منو واسه شام صدا زدند منم از زهرا معذرت خواهي كردم و بهش قول دادم كه بعد شام بيشتر باهم صحبت كنيم.رفتم ديدم سفره پهن و منم كه گرسنه نشستيم و دل سيري خورديم.تموم فكر و ذهنم اين بو د كه چرا زهرا از دخترش متنفر شده ..ساعت حدودا 11شب بودكه براي ادامه صحبت پيش زهرا رفته بودم يه دوتا سنگ گوشه ديوار بود ما روي اون نشسته بوديم و من با يه چوب مدام به ديوار مي كوبيدم.گفتم زهرا خانوم قصد صحبت نداري؟ زهرا لبخند مليحي زد و گفت:چرا حالا برات تعريف مي كنم.راستش شوهر من قبلا يه زني داشته كه سر زا مي ميره ولي دخترش كه ريحانه باشه زنده مي مونه.الان يك ساله كه منو علي با هم ازدواج كرديم ولي اون هيچ وقت نخواست ما بچه دار بشيم هر وقت بهش مي گفتم جواب مي داد نمي خوام تو رو هم عين فرزانه از دست بدم اون از كله سحر تا 3بعد از ظهر سركاره وقتي كه بر مي گرده يه چيزي مي خوره و مي خوابه وزماني كه از خواب بيدار مي شه تموم شب و با ريحانه است.اون حتي يه لحظه هم دوست نداره با من هم صحبت بشه . من فكر مي كنم يه برده هستم كه از صبح تا شب بايد كار كنم ومواظب بچه ي علي آقا باشم.گفتم :من يه كتاب خوندم به نام پنج زبان عشق حالا بهت ميگم و بستگي به خودت داره كه به حرفام گوش كني و عمل كني.ما پنج زبان عشق داريم 1:كلمات تائيد آميز.به اين معني كه ارزش يه نفر و تائيد كنيم مثلا:من به تو افتخار مي كنم*خيلي دوست دارم.........2:تماس فزيكي.شامل بغل كردن بوسيدن*گرفتن دست هنگام عبور از خيابون.......3:وقت گذاشتن. به اين معني كه براي يه مدتي وقت صرف صحبت با طرف مقابل كنيم.4:هديه دادن.هديه دادن به كسي كه دوستش داري هر چند ناچيز باشه مثلا دادن يه شاخه گل ميتونه تاثير پذير باشه.5:خدمت كردن.غذا پختن *شستن لباس ها.......... حالا تو بايد زبان عشق علي كشف كني و هر روز با زبان عشق او صحبت كني تا به قولي مخزن عشقشو پر كني من به تو قول ميدم كه اگر زبان عشقشو كشف كني هر چي ازش بخواي نه نميگه.زهرا گفت:سعي خودمو مي كنم.منم شمارمو بهش دادم و قرار شد منو در جريان بزاره.بعد مدتها زهرا زنگ زد و گفت:يه خبر خوبي برات دارم..!! خيلي ازت ممنونم پنج زبان عشق تاثير پذير بود و مشكل من و علي و حل كرده .گفتم راست ميگي؟؟خيلي خوشحالم كردي حالا زبان عشقش چي بود؟ گفت:كلام تائيد آميز بود باورت نمي شه زندگي حالا مزه مي ده من نميدونم چطور ازت تشكر كنم گرمي و صميميت محيط زندگيمو از تو دارم.منم گفتم همش به خاظره تلاش و همت خودت بود عزيزم و من از اين موضوع خيلي خوشحالم.
توی داستانم از پنج زبان عشق استفاده کردم اگه زبان عشق طرفتونو کشف کنید همه چی حله![]()
حتما بخونید
در ضمن نظر فراموش نشه
(آبادان بودم ندیدمت)![]()
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 9:36 توسط برادر زاده سهراب
|

حالم بدجور گرفته بود غروب دیدم آسمونم گرفته شده ابراي سياه در هم ريخته بودن و قيافه ي بدي به آسمون داده بودن
بیچاره آسمون اینقده خودشو گرفت تا اينكه نزديكاي اذان صبح بود طاقتش تموم شد و بغضي كه عذابش مي داد و شکست
دیگه 2تایی باهم خودمونو خالی کردیم ![]()
من به آسمون حسوديم ميشه خوش به حالش آخه هر وقت دلش بگيره ميتونه گريه كنه يا با صداي بلند داد بزنه.گريه هاي منه خسته هميشه پنهوني بوده تا حالا كسي نديده هميشه دوست داشتم با صداي بلند داد بزنم
خدااااااااااااااااااااااااا خسته ام خسته از اين دنيا
نميدونم چرا دنيا اين قد پست و عوضيه؟
همين فردا طلاقش ميدم
اي خدا من از اين دنيا متنفرم كي فرشته ي عمر منو ميفرستي بياد منو بياره پيشت
زنده هستم چون خدا ميخواد آخه زندگي زوري واسه چيه؟![]()

+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 6:43 توسط برادر زاده سهراب
|

آی خدا دلگیرم ازت آی زندگی سیرم ازت آی زندگي ميميرم و عمرمو ميگيرم ازت اين غصه هاي لعنتي از خنده دورم ميكنن اين نفساي بي هدف زنده به گورم ميكنن چه لحظه هاي خوبيه ي ثانيه هاي آخره فرشته ي مردنه من منو از اينجا ميبره آی خدا دلگيرم ازت آي زندگي سيرم ازت آي زندگي ميميرم و عمرمو ميگيرم ازت چه اعتراف تلخيه تا رسيدن ته خط وقت خلاصی ازهمه است اي دنيا بيزارم ازت
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 1:28 توسط برادر زاده سهراب
|

یادش بخیر چه دورانی بود دوران کودکی سلام به دوستای دوست داشتنی این آپ خاطرات گذشته رو زنده میکنه پاکی سادگی و کودکی وروجک و آقای نجار یادش بخیر در انتظار جمعه که ساعت بشه ۱ بشینیم نگاش کنیم ملوان زبل پلنگ صورتی زبل خان ممول ایکیوسان خاله ریزه گوریل انگوری خوش گذشت؟ خدایی با چه ذوقی کارتون میدیدیم یادش بخیر شما کدوم کارتون و بیشتر دوست داشتین؟ کاش کودک بودم تا بزرگترين شيطنت زندگي ام نقاشي روي ديوار بود ، اي کاش کودک بودم تا از ته دل مي خنديدم نه اينکه مجبور باشم همواره تبسمي تلخ بر لب داشته باشم ، اي کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتي و درد با يک بوسه همه چيز را فراموش مي کردم
ای کاش همیشه کوچولو میموندیم
(ای روزگار
)
وروجک و آقای نجار شروع شد![]()
![]()

![]()


![]()

![]()

![]()

![]()

![]()

![]()

![]()

خاطرات گذشته براتون زنده شد؟


![]()
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 4:50 توسط برادر زاده سهراب
|

دلم گرفت از این روزا از این روزای بی نشون از این همه دربه دری از گردش چرخ زمون دلم گرفت از آدما از آدمای مهربون از این مترسکای پست از هم دلای هم زبون توام که بی صدا شدی آهای خدای آسمون آهای خدای عاشقا توایی فقط دلخوشیمون آره دلم خیلی پره از غمهای رنگاورنگ از جمله ی دوست دارم دروغای خیلی قشنگ دلم گرفت از این روزا از آدمای مهربون از تو که با ما نبودی از اون خدای آسمون
![]()
![]()
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 2:4 توسط برادر زاده سهراب
|

![]()

![]()
![]()

+
نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 4:14 توسط برادر زاده سهراب
|

دارم باز از تو مینویسم که غم تو دلم نشینه دارم مینویسم که سادم و ساده ترینم دارم میخونم عاشقم و عاشقترینم کاش میتونستم بگم از قلبی که شکسته شده کاش میشد بنویسم از این دل که خسته شده کاش میتونستم کاری کنم که تو بمونی پیشم کاش میشد بنویسم کنارم بمون، نرو از پیشم تو رو خدا میخوام بگم که بعد تو قلبم بد جور شکسته شده میخوام بدونی که دست و پام به غم بسته شده هرشب عاشقونه با اشک چشمام برات میخونم اشک چشمام میرن و میگن، من آخرش تنها میمونم تنها همصدام در و دیوار و این دل پاکم شاید برگردی اما موقعی که من زیر خاکم

مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
در بهاري روشن از امواج نور
درزمستاني غبار آلود و دور
يا خزاني حالي از فرياد وشور
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
روزي از اين تلخ و شيرين روزها
روز پوچي همچو روزان دگر
سايه اي ز امروزها و ديروزها
ديدگانم همچو دالانهاي تار
گونه هايم مرمر هاي سرد
ناگهان خوابي مرا خواهد ربد
من تهي خواهم شد از فرياد درد

+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 2:26 توسط برادر زاده سهراب
|

بی تــو این روزای روشـــــــــن واسه مـــن تاریک و تــــــــــاره
وقتی بـــی تو تک و تنـــــــهام زندگــیم معــــــنا نـــــــــــداره از همون روزی کـــه رفــــــتی دل به هیچ کسی نـــــــــدادم فکر می کردم مــی رســـــی یه روز تو بی کســــی به دادم گفـتم ایـــــن لحــــــظه ی آخر واســـــه مــــــن هنوز ســواله دیــــــــــدن دوبــــــــاره تــــــو فقــــط تـــــــو خــواب و خیـاله لحظه هــــــــای آخــــــــر تــو توی قلـــــــب من می مــــونه هیچ کی مثل من بلد نــــیـست قــــدر چشماتـــــو بــــــــدونه


بی تو باز مانده ام در اسارت لحظه هایی که می گذرند
و نگاهم تنها به تمنای طلوع چشمانت تکرار افق را به نظاره نشسته است
آهای ...
کجاست آن دل
که می خوانمش از پشت غبار اندوه
شاید بیاید و این مانده ی در حسرت را با دست خویش برهاند ،
برهاند از حصار تنگ و تاریک تنهائی ها

یاد ان بوسه که هنگام وداع
بر لبم شعله حسرت افروخت
ای شمع ارام بسوز که شب دراز است
ای اشک ارام بریز که غم زیاد است
بوسه هام برای تو خنده هام برای تو گريه هام برای تو
حالا از خودم ميپرسم تو چقدر مال منی؟
دل من بهم ميگه نخواستناشم مال تو
تو دیگه مال مني فقط برای دل من
همه ی لذت بودن با صفاشم مال تو

امشب اتاق آبي خاطرات من٫
ستاره باران حضور توست...
فانوس احساس را در دست مي گيرم
و در جستجوي دلتنگي،سرگردانم.
باران نگاهت گونه هايم را خيس كرده
و لرزش صدايت٫تارهاي احساسم را مي نوازد.
ای کاش رهگذری بودم و هرگز تو را نمیدیدم ..... ولی افسوس :
که با اولین نگاهت آتش گرفتم
با دومین نگاهت سوختم
ودر آرزوی سومین نگاهت خاکستر شدم

+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 1:36 توسط برادر زاده سهراب
|
